به نام افریننده ی توانایی ها ،خدا، او که با توانای اش رقص موج را در میدان ابگون در راس تماشای دیدگان قرار می دهد او که خورشید را افرید تا با طلوع آن مخلوق را به سوی خمیازه ای راهنمایی کند خمیازه ای در چهار چوب پنجره.
بازهم طلوعی دوباره ، از خواب بر می خیزم بوی نم دریا فضای اتاق را احاطه کرده نفسی عمیق می کشم یک دستم به سویی دیگری به سوی دیگر سینه سپر کرده و اه می کشم چه نسیمی است خش خشی به من می گوید پنجره را باز کن در دلم می خندم و می گوییم مبادا در را باز کنم و باز هم صدای دلخراش ماشین ها و بوق هایشان صحنه های سحری ام را سوار باد کند .
به سوی پنجره می روم انگار امروز هر روز من نبود متفاوت و عجیب دستانم را پایه کردم به دو گوشه بالایی پنجره می دانید چه دیدم ؟ صحنه ای را که در خواب می دیدم را.
همان لحظه چشمانم را بستم تا اگر خواب است بیدار نشوم صدای مادر می امد و می گفت پاشو نماز....
با چشمان بسته در را باز کردم خش خش زیاد و زیاد تر شد صدای حرکت سنگ ها با موج اب می امد نمی دانستم چه کار کنم نسیمی سرد و لطیف به صورتم میزد انگار چهره ام می خندید دوست داشتم از اون بالا بپرم تو دریا ولی تماشای این تصویر خیلی زیبا تر بود موج می امد و با هر یکبار امدنش فریاد کوکان همراه با خنده می امد انها غرق شادی بودن و لباس هایشان خیس دریا ی شادی از انجا فریاد می زدم بچه ها مواظب باشید ولی انها صدای مرا هرگز نمی شنیدند و به بازی با شن ها می پرداختند گاهی دلقکی نقش بر زمین می کردند و برایش چشم و ابرو شنی می ساختند گاهی ساکت جاسوسانه از آغوش دریا سنگریزه های صاف زیبا را می دزدیدند و از ان برای خود قلعه پایان ناپذیر می ساختند انگار که عمری از انها نمی گذشت.
گویی سوار کاری نیز اسب خود را به تماشای دریا اورده از اسب پایین امده و دستی بر یال اسب می کشد و خود نیز بر زمین می نشیند.
در داخل پنجره ی چه صحنه ی زیبایی بود تابلوی نقاشی ام را اوردم تا تمام این خوبی ها را در ان بنگارم ولی ناگهان صدای بوق ماشین ها مرا از دریای خوبی ها جدا کرد و با یک دریا اب پارچ مادرم از خواب بیدار شدم.
نگارنده:محمد محبی
با تشکر فراوان از استاد گران قدر جناب آقای مسلمی
نظرات شما عزیزان:
بوووووووووود
ممنون
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)
.gif)





کودکی که آماده تولد بود،نزدخدارفت وازاوپرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ امّا من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آن جا بروم؟»خداوند پاسخ داد : « ازمیان تعداد بسیاری از فرشتگان ، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست واز تو نگهداری خواهد کرد»
امّا کودک هنوزمطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.
امّا این جا در بهشت من ،هیچ کاری جز خندیدن و آوازخواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.
خداوند لبخند زد: « فرشته تو برایت آواز خواهد خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد وشاد خواهی بود.»
کودک ادامه داد: « من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آن ها را نمی دانم ؟»
خداوند او را نوازش کرد و گفت :« فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی راکه ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد وبا دقّت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»
کودک با ناراحتی گفت : « وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ، چه کنم؟ »
امّا خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: « فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»
کودک سرش را برگرداند و پرسید : « شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ »
- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.
کودک با نگرانی ادامه داد : « امّا من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ، ناراحت خواهم بود.»
خداوند لبنخد زد و گفت : « فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کردوبه تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت؛ گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.»
در آن هنگام بهشت آرام بود امّا صداهایی از زمین شنیده می شد . کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند . او به آرامی یک سوال از خداوند پرسید : « خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم ،لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید .»
خداوند شانه او را نوازش کرد وپاسخ داد : « نام فرشته ات اهمّیّتی ندارد . به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
انعام
پسر بچّه ای وارد یک بسننی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیش خدمت یک لیوان برایش آورد . پسر بچّه پرسید: « یک بستنی میوه ای چند است؟ » پیش خدمت پاسخ داد : « ۵٠سنت » . پسر بچّه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید : « یک بستنی ساده چند است ؟»
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند . پیش خدمت با عصبانیّت پاسخ داد:« ٣۵سنت » . پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت : « لطفاً یک بستنی ساده . » پیش خدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت . پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.
وقتی پیش خدمت باز گشت از آنچه دید شوکه شد. آن جا در کنار ظرف خالی بستنی ، ٢سکه ۵ سنتی و ۵سکه ١سنتی گذاشته شده بود – برای انعام پیش خدمت .

وفرازی ازوصیت نامه ی چند شهید رابه اختصاربگویم:
شهیدمهدی آژده:سعی کنید از غیبت وبهتان دوری کنید.به نمازوروزه ومناجات بیشتر اهمیت دهیدکه ما هر چه داریم ازاین دعاهاست.وشمابچه ها هم بیشتر به قرآن اهمیت دهید و بیشتر درنماز جماعت
شرکت کنید.این وصیت رازمانی می نویسم که غسل شهادت کرده ام وآنرادرآبادان در لحظه های آخر عمرم می نویسم وبه سوی شهادتی می روم که ازعسل شیرین تراست .هرکس یک جان دارد پس چه بهترکه آنرادر راه حسین زهرا(س)قربان کند ... .آری او از شهیدانی بود که وجودسرمست وهستی خودرا درجامی از اندام هایی گلگون جرعه جرعه به کام عطش ناک زمین بنوشاند.وخون شان چون چراقی هدایت کننده رهروانی باشدکه در جاده ی زندگی نلغزدونهراساند.او می رفت تا نظاره گرمنظری باشد.
وچه منظری زیباترازنظر کردن براین همه سرافرازی.
شهید محمد رضا عربی:خداونداتوراسپاس می گویم که راه سعارت رابرایم نمایاندی ومرا در بهترین راه ممکن قرار دادی وبهترین رهبر رابرایم برگزیدی.خداونداتورابه امام عصر(عج)سوگنندمی دهم که این امت همیشه درصحنه رایاری فرما و همانطور که آن هادین تورایاری نمودند.خدایاخودت بر اوضاع واحوال ما بیش از همه داناتری وخودت وعده فرمودی دین خودت را یاری فرمایی... .اوصلای استقامت رازیر نجوا می کرد وزمانی رسید که دیددیگرنمی توانست بر کتاب رشادت خود صبوری پیشه کند ولذاجبهه را برگزید
ودرجلوه گاه تجلی محبوب چون جلودار جنگی وجسور وبیدرنگبه میعاد گاه عرشیان شتافت.
این اشاره ی کوتاه از سرزمین نور ونخل وپرنده است از سرزمین زخمی خوزستان ازسرزمین شهادت ازسرزمین فرصت پرواز .
.: Weblog Themes By Pichak :.